تبلیغات
یار دبستانی من
یار دبستانی من
من برای تو میخونم هنوز از اینور دیوار

 

 

بعد از بیاین اینجا ببینمتون-بیایید ها یادتون نره

 

http://hamshagerdi2.blogfa.com






نوشته شده در تاريخ جمعه 9 مرداد 1388 توسط من او

یاد اون روزایی افتادم که تو داشتی راه رفتن یادم میدادی

یعنی من فکر می کردم که تو داری راه رفتن  یادم میدی.اول بلندم کردی گفتی برای بهتر رفتن بلند شو نه اینکه 4دستو پا راه بری.اولش که رو دوتا پا بلند شدم ترسیدم دنیا از اون بالا برام تعادل نداشت سرم گیج می رفت داشتم می خوردم زمین ترس دنیا اومد تو وجودم بعد تو دو تا شونه هامو از پشت گرفتی به تو تکیه دادم و نوک پا نوک پا قدم برداشتم شونه هامو رها کردی حالا دو تا دستم تو دستت بود بعد یکی بعد فقط انگشتات فقط یه انگشت دیگه داشتم می ترسیدم همون یه انگشتم داشتی می کشیدی بیرون .

کشیدی

خوردم زمین .بهم گفتی بلندشو بگو یا علی به خدا توکل کن.

فکر می کردم داری راه رفتن  یادم می دی داشتی توکل یادم میدادی.

حالا امروز که همه رو برام خلاصه کردی و اون خلاصه رو هم ازم گرفتی میفهمم که تنها معشوق تویی.که همیشه دستت تو دستم میمونه.






نوشته شده در تاريخ جمعه 12 تیر 1388 توسط من او

همیشه دوران انتخابات برام خیلی جذابه از بحثهای انتخاباتی بین کاندیداها می تونی بفهمی خیلی از رازهای این مرزو بومو .امسال خیلی از انتخابات نگذشته من اما تا اینجا حداقل هیچکدوم از نطقهای تلوزیونی رو از دست ندادم.از لابلای هیاهوی زنده بادو مرده بادهای مردم خیلی چیزها وجود داره که باید گوشاتو تیز کنی تا بفهمیشون.

فکر که می کنم می بینم مردم ما چقدر قانع شدند برعکس کشورهای دیگه که با هر دوره خواسته هاشون سخت تر می شه مردم ما سالهای پیش رفاه ،امنیت و ... می خواستند .امشب اما من از بین هیاهوی تبلیغاتی صدای ناله ی زنی را شنیدم که هیچ نمی خواست بجز پسرش.مردم ما . . . .

ما خیلی عقبیم خیلی چیزها رو فراموش کردیم هیچ یادم نمیره سفری که به بوشهر داشتم دومین شهر ثروتند کشورمان خیابونهاش مثل دهات بود.سه روز ما اونجا بودیم عین سه روزش آب نبود.مردم تو بدبختی زندگی می کردند.

آقای رئیس جمهور خواهشا به مردم به چشم انسان کنید نه نردبان.

جدا از همه رنگها سبز سرخ آبی.خواهشا مثل آب باشید.

مردم آدمند.مثل شما

دست منو تو باید این پرده هارو پاره کنه .کی می تونه جز منو تو درد ما رو چاره کنه  

Image and video hosting by TinyPic

-----------------------------------------------------------------

پ.ن – امشب خونه همون دوست حاجیمون بودیم خیلی خوش گذشت مخصوصا دیدارها که دوباره تازه شد.جای همه تون خالی






نوشته شده در تاريخ شنبه 9 خرداد 1388 توسط من او

 

 

 

تو یه کوهپایه تو دامنه کوه ،اگر یه زمین 300متری داشتم.یه خونه کوچولو مثلا 70متری می ساختم با یه سقف شیروانی قرمز جلوی خونمو سبزی می کارم اطرافشو گلهای اطلسی و دور تا دور خونمونو سپیدار های بلند .همه چی می کاشتم توش بادمجون گوجه .ولی دوست داشتم بیشتر گندم بکارم.مرغ و جوجه و خروس هم پرورش می دادم همینطور گوسفند و چند تا کندوی عسل .صبح سعی می کردم زود (راستی بگم خونمو از چوب می ساختم راه رفتن رو چوب خیلی صدای قشنگی داره)قبل از طلوع خورشید از خواب بلند بشم برم سراغ کندوها عسل بردارم و میز صبحانه رو بیرون تو حیاط بچینم از گوسفندا شیر تازه بدوشم از مرغ ها تخم مرغ بردارم و یه صبحانه دبش بزنم.بعدشم کلاه حصیریمو بزارم سرم و برم تو مزرعه .چقدر باحاله فانوس شبهاش-هیزم تنورش

وای چه حالی میده ها






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط من او

اکنون نیز ما را چون چارپایان،نه تنها به بردگی می کشند،که به بهره کشی گرفته اند.همه این قدرتها ،سرمایه ها کاخها و ماشینها را با پوست و گوشت و خون و رنج و پریشانی و محرومیتمان می چرخانیم و سهممان فقط تا اندازه ای که کار فردا را بتوانیم.

اینها نوشته های شریعتیه به جنازه های بردگان مصر.

تا حالا شده  از خودت بدت بیاد؟من امروز همین احساس رو داشتم وقتی کارگری مجبور شد ازم عذر خواهی کنه .احساس بدی داشتم .احساس کردم دارم از آدم بودنم دور می شم .کاش همه به یه اندازه  و به یه سهم انسان  بودیم.

............................................................................................................

پ.ن:دوست عزیزمون که رفته بود مکه بازگشته همه بچه ها عصر یکشنبه بیان خونشون






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 خرداد 1388 توسط من او

اونایی که نمایشگاه کتاب رفتن بگن نمایشگاه چطور بود امسال؟

من که وقت نکردم برم ما یه جمعه داریم و هزار جور کار نکرده هزار جور راه نرفته .جمعه ها واقعا غروب که میشه گریم می گیره بسکه کارهام رو هم تلنبار شده و من نرسیدم انجامش بدم.

کاش می شد یکی جای من بره نمایشگاه در آخر خودمو اینجور خر کردم که خیلی هم تعریف نداشته نمایشگاه امسال.

کار کردن برا یه زن دراین اجتماع که کما بیش مردهای قلدری(با همین ق بود؟) داره مردهایی که اصلا تو مغزشون به اندازه زلخ یه کفتر هم مخ نیست بسیار مشکله اما من با تمامی توانم هنوز روی پای خود ایستادم.تازه به این نتیجه رسیدم به همان اندازه که آدمهای با شعور دورمند آدمهای بیشعور هم نقش دارند.

بهر حال به قول شریعتی وقتی یک نفر از ظرف زمان خود بالاتر می رود تنها می شود(چقدر خودمو تحویل گرفتم)

3شنبه با سارا دوست دانشگاهیم که یکی از با معرفت ترین دخترهای عالمه داشتیم گپ می زددیم(به مکالمه 2.45 ساعته هم گپ گفته می شه؟)بعدش هر دومون به این نتیجه رسیدیم چقدر خوبه فعلا گلابی خونه ی هیچ مردی نیستیما.






نوشته شده در تاريخ جمعه 25 اردیبهشت 1388 توسط من او

امشب شب جمعه ست و من فرصت کردم یه وب گردی بکنم ویه چیزایی هم بنویسم تا فکر نکنید خدای نکرده مردم.

امروز ما ساعت 30/3از کارخونه راه افتادیم اما 5خونه بودیم از بس تو خیابونا آب جمع شده بود.باز یه بارون گرفت زندگی مردم فلج شد .نمیدونید چقدر بارون قشنگ میبارید و نمیدونید مردم چه جور جمع شده بودن بیرون فیلم بارونی میدیدن.تازه من امروز فکر کردم لباس کم بپوشم برم که خدا نذاشت.

خلاصه اینکه دیر یا زود این شهرو آب می بره از من به شما گفتن.ما و خانوادمون تصمیمات گرفتیم یه قایق درست کنیم.تازه باید بگم که امروز واقعا میدیدم انسانها داشتن تا خونشون شنا می کردن.

فکر کنم بدجور سرما خوردم






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط من او

بچه ها توجه کنید  این سایت چقدر باحاله

 

http://www.worldometers.info/fa/






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 فروردین 1388 توسط من او

الهه جان کدوم آش؟همون که رفتیم امامزاده پختیم؟

جونم براتون بگه که یه شب در ماه مبارک رمضان تصمیم بر این گرفته شد که بریم رصد(اون موقع ها دلمون بیشتر خوش بود).الهه خانم فرمودند افطار آش درست کنیم سحر یه چیزی بخریم.به من گفت سبزیش با تو هی این مامان بنده خدای ما گفت بچه بزار من آش درست کنم میریزیم تو بیست لیتری ببریدش الهه گفت نه اونجا بیشتر می چسبه من بلدم تو سیزده بدر ها درست کردیم مام گفتیم باشه گفت تو سبزیشو بخر بیار تو ماشین پاک میکنیم اونجا خوردش می کنیم ما اینجا رو عقلمونو ندادیم دستش سبزی رو پاک کرده خرد نمودیم.

خانم هم همه چیزاشو پخته بود(در مورد کیفیتش همان بس که وقتی گفت این پلاستیک عدسه باقر گفت من از قم تا اینجا فقط داشتم به این که این چیه فکر می کردم سوخته لحیده)در ضمن نون سنگک هم خریده بود.رسیدیم اونجا نیم ساعت به افطار بود.(پاک کردن و خورد کردن رو در نظر بگیرید)هیچی قابمه و پلو پز هم آماده شدو یهو این راننده فرمودند پدر خانوم بنده چلو کبابی داره من بلدم درسش کنم(پدر زن چه ربطی به آدم داره و چلو کباب چه ربطی به آش بماند)سر 20 لیتری و گرفتنو ریختن تو قابلمه حالا بشین حالا بشین آب جوش نمیمد که.خلاصه آب جوش اومده و نیمده سبزی ها رو ریختیم توش بازم جوش نیمده بود که الهه خانم موادش رو ریخت توشو دست و پاشم توش شست.خلاصه نونها بود که ما رو از مرگ حتمی نجات داد.و البته سمیرا خانم.من موندم این آش که هیچیش شبیه آش نبود باقر دنبال نعنا داغش می گشت جیکار کنه.

عزیز دلم که شما باشید از هندونه پنجول کردن بگذریم می رسیم به غذای سحر.جوجه کباب-فقط یه مسئله میموند باید می ریختیم کف دستمون می خوردیم چون یادش رفته بود قاشق و بشقاب بخره.

روزگارانی بودا






نوشته شده در تاريخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط من او

اون فیلمه بود،که کارگردانش حاتمی کیا بود.همونی که در مورد اشغال خرمشهر بود.تو یه جلسه برا نقدش یه جوجه تازه پروبال درآورده به حاتمی کیا گفت:چرا عروس فیلمت اینقدر آرایش داشت.

حاتمی کیا جواب داد:تو یه عملیات تو یه جزیره مجبور به عقب نشینی شدیم.فقط به سمت قایقها میدویدیم که یه دفعه دست یه مجروح که زنده بودو نفس می کشید پامو گرفت و گفت منو ببر .نمی تونستم .من هنوز دست اونو دور پام حس می کنم.حالا تو اومدی جوجه به من الفبای جنگو می گی؟

بعضی وقتها بعضیا بدجوری کاسه از آش داغ ترند.






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 فروردین 1388 توسط من او

توی مغازه مانتو فروشی داشتم بین مانتوهایی که نمی دونم مانتوان یا پیرهن دنبال یه جور مناسبش می گشتم که چشم افتاد به این جمله:

1270ساله که مردی منتظر 313 مرده

چقدر مرد شدن طول می کشه."

من فکر می  کنم دلیل این همه غیبت دلیل این همه انتظار همون پیدا نشدن مرده واقعا این نیست که هنوز دنیا رو سیاهی نگرفته یا 7آسیاب با خون نمی گرده یا ... دلیلش همون که گفتم آخه اون مرد تجربه پدرانش رو خوب بلده.مرداب خوارج مرداب کوفه رو از حفظه .

مرده و حرفش خیلی وقته مرده، مرد روزای سخت خیلی وقته نیست.

خواهشا بیایدو مرد باشید






نوشته شده در تاريخ شنبه 15 فروردین 1388 توسط من او

خدا پدر اونی که وبلاگو اختراع کردو یاد ایرانیها داد بیامرزه .کار بسیار خوبی کرد وگرنه من تو این شلوغی دنیا خیلی از دوستامو از دست میدادما.

وه که چه حالی میده بری تق تق تق در اتاق بروبچ قدیمی رو بزنی و ببینی هنوزم همون برو بچزن یا نه

مثلا چند وقت پیش کسی در گوش من گفت این الهه خانم ازدواج کرد اونم چند ماهه ما رو می گی گفتیم ای بیمعرفت هی !هوچی به ما نگفت. شمارشم که خانم عوض کرده.هیچی آقایی و خانمی که شما باشید در بدر دنبال اینکه یه جوری بهش تبریک بگم اومدمو از طریق مسنجر براش نوشتم الهه ازدواج کردی .البته گفت نه ولی بازوم خدا میدونه.

الهه: چند وقت پیش تو اتوبوس دو تا خانم کرایه  تعارف می کردن اینقدر هواتو کردم عین تو (اگ بزارم دس تو کیفت بکنی)

یادش بخیر خب تا جو نگریدم همین جام اتاق من.

بقیه تون چطورید این مریمو کسی ازش خبری اثری؟بابا نکنه اون ازدواج کرده ما بی خبریم.

فکر کنم یه کتابم دست طاها داشته باشم.

از حال ما اگر بپرسید ملالی نیست جز دوری شما

حالا تا بعد






نوشته شده در تاريخ شنبه 15 فروردین 1388 توسط من او
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

آمار سايت